ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٢  

این هم چند تا پیوند برای علاقه مندان به مطالعه ، برو حالش رو ببر !!!

 

آرشيو نويسندگان مارکسيست در اینترنت

(Farsi (Persian) section of Marxists Internet Archive)

http://marxists.anu.edu.au/farsi/archive/index.htm

 

آثار ترجمه شده مارکس و انگلس به فارسى

(Marx and Engels Translated Works in Farsi)
http://marxengels.public-archive.net/translationsFa.html

 

آثار ترجمه شده مارکس و انگلس به عربی

(Marx and Engels Translated Works in Arabic )

http://marxengels.public-archive.net/

 

فهرست آثار مارکس و انگلس بــه تــرتــيــب تــاريــخ

به همراه فهرست الفبايی فارسی و انگلیسی

http://marxengels.public-archive.net/


 
 
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٢  

5. تقسيم كار جنسي(3Xual division of labor)

در جوامعي كه الگوي خاصي براي كارهاي مردان و زنان وجود داشته باشد - به طوري كه بعضي كارها مختص زنان و بعضي مختص مردان باشد- مي توان تقسيم كار را بر حسب جنسيت دانست . بارزترين نمودي كه در بيشتر جوامع ديده مي شود  ، كارهاي مردانه با مزد  در مقابل كارهاي خانگي بدون مزد زنان است .(نقش زنان در توسعه ، دفتر امور زنان رياست جمهوري و يونيسف )

هر چند بسياري از مصاديق تقسيم كار جنسي با نوعي نابرابري جنسي همراه است ، ولي نمي توان همه موارد تقسيم كار جنسي را مصداق نابرابري جنسي دانست .

چرا كه اين امكان وجود دارد كه مردان و زنان بدون آنكه جايگاه هاي نابرابر را احراز كنند  ، كارها را بر حسب جنسيت بين خود تقسيم كنند .

مفهوم نقش هاي جنسيتي(3X roles) به معني رفتارها  ، تلقيات و فعاليت هاي معين شده براي زن و مرد به طور جداگانه (باقر ساروخاني) در امتداد  مفهوم تقسيم كار جنسي قرار مي گيرد .

                           

                                                                                 (بستان ، 1382)


 
 
ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٢  

4. پدر سالاري (patriarchy) 

در بين  انسان  شناسان  ، پدر سالاري شكل خاص خانواده در جامعه ما قبل خط و كتابت است . يك جامعه زماني پدر سالارانه است كه در آن پدر نسبي - پدر مكاني (عزيمت زن بعد از ازدواج به خانه شوهر)ديده مي شود . (رادكليف براون)همچنين ميراث از آن افراد مذكر است جانشيني نيز توسط پسر صورت مي گيرد و قدرت در خانه در اختيار مرد است .

برخي جامعه شناسان خانواده پدر سالارانه را در حضور پدر نسبي و حكومت مردان بر جامعه مي دانند و برخي ديگر پدر سالاري را نمونه نادر حكومت مطلقه مردان مي دانند .

پدر سالاري علي رغم همه اختلاف تفاسير داراي چند ويژگي است :

- حاكي از اقتدار وسيع مرد در خانه و اجتماع است .

- با پدر مكاني  ، پدر نسبي  ، پدر تباري و پدر نامي همراه است .

-  بر دوگانگي جامعه با توجه به تباين شرايط زن و مرد در همه موارد (ميراث  ، اعتبار  ، قدرت) متكي است . آنچنان كه در آن اخلاق جنسي نيز دو گانه است .

-  مرد بودن في نفسه حاكي از برتري در برابر زنان است و سن  ، عامل ارجحيت و منشاء اعتبار است. (باقر ساروخاني)

 

                         

مفهوم پدر سالاري از نابرابري جنسي به نفع مردان و سلطه مردان بر زنان حكايت دارد .

در ادبيات فمينيستي اين اصطلاح از اوايل دهه 1970 در مباحث فمينيست هاي موج جديد ، به عنوان مفهومي كه داراي اهميت سياسي است ، كاربرد وسيعي يافت. يعني انديشه و اعمالي كه از نزديك ترين مواجهه هاي جنسي تا كلي ترين عوامل اقتصادي و ايدئولوزيك امتداد مي يابند . پدر سالاري رفته رفته در معنايي به كار برده شد كه نه تنها بر قدرت كلي مردان بر زنان دلالت داشت  ، بلكه متضمن خصلت سلسله مراتبي قدرت مذكر و مشروعيت ايدئولوزيك اين قدرت به عنوان امر طبيعي ، بهنجار و درست و عادلانه نيز بود.


 
 
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٢  

3. تفاوت هاي جنسي – جنسيتي (3X/gender differences)

بسياري از دانشمندان علوم اجتماعي بين جنس (كه داراي بعد صرفا سائقي و طبيعي است) و جنسيت (كه از ابعاد اجتماعي برخوردار است و مي توان آن را جنسيت آموخته خواند) تمايز قائل مي شوند . (باقر ساروخاني)

Male = Female?

صاحبنظران فمينيست با پذيرش اين تمايز معتقدند به استثناي برخي تفاوت هاي محدود بين مذكر و مونث - به ويژه تفاوت هاي آنوميك كه زير مجموعه تفاوت هاي جنسي قرار مي گيرند - ساير تفاوت هاي زنان و مردان منشاء اجتماعي/ فرهنگي دارند و لذا در زمره تفاوت هاي جنسيتي قرار مي گيرند .


 
 
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٢  

2. ستم جنسي(3X oppression)

ستم ، اعمال قدرت غير عادلانه يا توام باخشونت است . (فرهنگ لغت Webster) ستم همواره از جنبه ارزشي غير عادلانه بودن بر خوردار است . در نتيجه مصاديق ستم بدون در نظر گرفتن اين جنبه امكان پذير نيست .

ستم جنسي نيز اعمال قدرت غير عادلانه يا توام با خشونت يك جنس عليه جنس ديگر است. اما ستم لزوما با اعمال قدرت همراه نيست. (ستم هاي پنهان) لذا در تعريف شرح اسمي عنوان" بي عدالتي" و" بي عدالتي جنسي" را بكار مي بريم و در مقام تعريف ماهوي ، همان تعريف سنتي ستم يعني "سلب حق غير" را مبنا قرار مي دهيم .

در جامعه ديني تعدي به حقوق شرعي زن ، ستم جنسي تلقي مي شود. در حالي كه در جامعه غير ديني ، تعدي به حقوق قراردادي زن ستم جنسي قلمداد مي گردد . بر اين اساس ناگزيريم شاخص هاي عيني ستم جنسي را نيز تا حدي مفروض گيريم .

مثلا خشونت و تجاوز جنسي، تعدي به حق مالكيت خصوصي زن ، در جوامع اسلامي و غربي شاخصي براي ستم جنسي است . اما بر خلاف جوامع غربي اموري مانند حجاب ، سرپرستي شوهر برزن ، محدوديت روابط جنسي زن و حتي تنبيه زن ناشزه توسط شوهر با شرايط مقرر در جامعه پايبند به احكام اسلامي ، ستم جنسي تلقي نمي شود .

[آيه 34 سوره نساء در برخورد با زنان ناشزه دستور مي دهد ابتدا آنها را موعظه كنند ، سپس از آنها روي بگردانند و در نهايت آنان را بزنند. اما نبايد اين حكم را ترويج خشونت جنسي تلقي كنيم. بلكه هدف از جعل اين حكم ، تعليم نوعي برخورد نمادين با زنان ناشزه به منظور ابراز ناراحتي و تنبه دادن آنان به سبب خطايي است كه مرتكب شده اند. ]

آگاهي شخص كنشگر از ستمگرانه بودن عملش  ، در صدق ستم معتبر نيست . به عنوان نمونه زنده به گور كردن دختران در دوران جاهليت  ، نوعي ستم جنسي است . بر اساس اين نكته و با مفروض گرفتن ديدگاه ارزشي اسلام در تعريف ستم ،گفته مي شود فعاليت هاي غير تحميلي و بدون پاداش زنان درخانه ، به تنهايي دليل بر ستم يا استثمار جنسي نيست .

اسلام در نظام اجتماعي خود ، بسياري از تمايزات جنسي را مي پذيرد و عدالت جنسي حقيقي را درگرو همين تمايزات مي داند . در صورتيكه جهت گيري اغلب ديدگاههاي فمينيستي به گونه اي است كه تمامي نابرابري هاي جنسي را متضمن نوعي از ستم تلقي كنند . يعني تمايز روشني بين نابرابري و ستم جنسي مشاهده نمي شوند .

[البته دو تن از شارحان آراء فمينيستي با تقسيم نظريه هاي فمينيستي به نظريه هاي نابرابري جنسي و نظريه هاي ستم جنسي ، خواسته اند تمايزي بين اين دو مفهوم برقرار سازند ، در عين حال كه نظريه ماركسيستي را در رديف نظريه هاي نابرابري درج كرده اند ، آن را متضمن تبيين ستم نيز دانسته اند و همين شاهدي بر سستي تمايز ياد شده است.](لنگرمن و برنتلي ، نظريه هاي فمينيستي معاصر – نقل در جورج ريتزر ، نظريه جامعه شناسي در دوران معاصر)

در اين تحقيق با تقسيم ستم به آشكار و پنهان ، ‌نابرابري هاي جنسي توام با ستم پنهان را نابرابري هاي جنسي دانسته و ستم جنسي را به موارد ستم آشكار و آگاهانه – مانند خشونت ، آزار و تجاوز جنسي- اختصاص داده ايم .

البته مفاهيمي مانند استثمار جنسي (3X exploitation) و بردگي جنسي(3X slavery) به معناي بهره كشي نامشروع مردان از زنان در راستاي مفهوم ستم جنسي به كار مي روند .


 
 
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٢  

1. نابرابري جنسي(۳X inequality)

به آن دسته از تفاوت هاي ميان افراد اشاره دارد كه بر نحوه زندگي آنها به خصوص بر حقوق ، فرصت ها ، پاداش ها و امتيازاتي كه از آن برخوردارند ، تاثير دارد . (ادوارد .ج .گرب)طبعا نابرابري جنسي به عنوان يكي از زير مجموعه هاي نابرابري اجتماعي ، حكايت از كم بها بودن جايگاه زنان نسبت به مردان حتي در موقعيت هاي مشابه دارد . (لنگرمن و برنتلي ، نظريه هاي فمينيستي معاصر). اصطلاح نابرابري جنسي با اصطلاح عدم تقارن جنسيتي(gender asymmetry) اتحاد مفهومي دارد . مفهوم تبعيض جنسي (3X discrimination) نيز تعبير ديگري از نابرابري جنسي است كه از نابرابري زن و مرد در دستيابي به امكانات اشتغال ، آموزش و غيره حكايت مي كند.(باقر ساروخاني)

همچنين مفاهيمي از قبيل تابعيت ياانقياد(subordination)وسلطه(domination) در راستاي مفهوم نابرابري مورد استفاده قرار مي گيرند.


 
بانگ صداي مشترک انسان ها بس بلند است ...
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٠  

نظريه طبقاتي مارکس

 

 

 

بانگ صداي مشترک انسان ها بس بلند است ...

کارلايل (1881- 1795) Thomas Carlyle نويسنده انگليسي و از مخالفان ليبراليسم اقتصادي

                                                                                   حامد سعادت پور

1. تاريخ جوامعي که تا کنون موجود بوده اند ، تاريخ نبردهاي طبقاتي بر اساس منافع است . تحليل مارکس پيوسته بر اين محور است که چگونه روابط ميان انسان ها با موقعيت شان در ارتباط با ابزارهاي توليد شکل مي گيرد . يعني اين روابط به ميزان دسترسي افراد به منابع نادر و قدرت هاي تعيين کننده بستگي دارد. به عبارتي امکان درگيري طبقاتي در ذات هر جامعه تمايز يافته اي وجود دارد ، زيرا که يک چنين جامعه اي ميان اشخاص و گروه هايي که در درون ساختار اجتماعي و در رابطه با ابزار توليد پايگاه هاي متفاوتي دارند ، پيوسته برخورد منافع ايجاد مي کند .

2. افراد جداگانه تنها زماني تشکيل يک طبقه مي دهند که در يک نبرد مشترک عليه طبقه اي ديگر درگير شوند .

3. منافع طبقاتي با منافع فردي تفاوت بنيادي دارند ؛ منافع اقتصادي بالقوه اعضاي يک قشر خاص ، از جايگاه آن قشر در درون ساختارهاي اجتماعي ويژه و روابط توليدي سرچشمه مي گيرد . اين امکان بالقوه زماني بالفعل مي شود که افراد اشغال کننده پايگاه هاي يکسان در يک نبرد مشترک درگير شوند . در آن صورت شبکهاي از ارتباطات ميان آن ها پديد مي آيد و آنان از سرنوشت مشترک و همانندي مصالح شان آگاه مي شوند . (تشکيل طبقه خودآگاه و تاريخ ساز)

4. مبنايي که نظام هاي قشربندي اجتماعي بر آن استوارند ، همان رابطه مجموعه اي از انسان ها با ابزار توليد است . طبقه مجموعه اي از اشخاصي است که در سازمان توليد کارکرد يکساني دارند . مانند مالکان قدرت کار ، مالکان سرمايه و مالکان زمين که منبع درآمدشان به ترتيب عبارتند از دستمزد ، سود و اجاره زمين .

5. طبقه خودآگاه تنها زماني پديد مي آيد که به اصطلاح ماکس وبر ، مصالح آرماني و منافع مادي بر يکديگر منطبق شوند ، يعني در صورتي که درخواست هاي اقتصادي و سياسي با هدفهاي اخلاقي و عقيدتي در هم آميزند .

6. بر خلاف نظام کلاسيک اقتصادي مبتني بر بازار که در آن تامين بيشترين سود و منفعت شخصي = تامين منافع کل جامعه (فايده گرايي) ؛ مارکس مي گويد : هر انساني ضمن دنبال کردن منافع شخصي اش ، هم به تسهيل کارکرد ضروري رژيم و هم به نابودي آن کمک مي کند . به عبارت ديگر نفع شخصي سرمايه داران ، نابود کننده نفع طبقاتي عام آن هاست و به نابودي نهايي سرمايه داري و بحران هاي اقتصادي به دست خود سرمايه داران خواهد انجاميد .

7. شرايط کار و نقش هايي که کارگران به عهده مي گيرند ، آن ها را مستعد همبستگي مي سازند و بر آن مي دارند که رقابت اوليه شان را رها کنند و به عمل دسته جمعي در جهت منافع مشترک طبقاتي شان روي آورند . (به خلاف سرمايه داران که توليد کنندگان فردي و رقيب اقتصادي يکديگر در نظام بازارند)

8 . در عوض سرمايه داران ، به پندار خود نظام سلطه و ايدئولوژي توجيه کننده اي را پرورانده اند که در خدمت منافع همگاني شان به کار مي رود . دولت ، صورتي است که افراد طبقه حاکم در قالب آن منافع مشترکشان را بيان مي دارند و افکار طبقه حاکم ، همان افکار حاکم بر جامعه اند . پس قدرت سياسي و ايدئولوژي براي سرمايه داران ، همان کارهايي را انجام مي دهد که آگاهي طبقاتي براي طبقه کارگر .

9. آگاهي سرمايه داري ، يک آگاهي دروغين است . يعني آگاهي اي که نمي تواند از وجود ريشه گرفته در شيوه توليد رقابت آميزش فراتر رود . از اين رو شبه طبقه بورژوا (سرمايه دار حاکم)، دولت بورژوا و ايدئولوژي بورژوايي نمي تواند در خدمت فرا گذشتن از نفع شخصي در جهان بورژوايي به درستي به کار آيد . پس در مقابل دشمنان بورژواي نامتحد ، طبقه کارگر متحد و همبسته و خودآگاه به منافع مشترک و واجد نظام فکري شايسته ، چاره اي جز پيروزي نخواهد داشت .

                                         

                                                                             دانشجوی کارشناسی ارشد مطالعات حقوقی در فرهنگ و ارتباطات

                                                                                                                                    Saadatpour@isu.ac.ir


 
من ، يک بيگانه و هراسان ؛ در جهانی که هرگز نساخته امش . هاوسمن(A.E.Housman)
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٠  
                                                    

مارکس جوان

ومفهوم از خود بيگانگي (Alienation)

                                                                                

                                                                                                            حامد سعادت پور 

  1.تاريخ نوع بشر جنبه اي دوگانه دارد : از يک سوي ، تاريخ نظارت آفريننده انسان بر طبيعت است و ازسوي ديگر ، تاريخ از خودبيگانگي هر چه بيشتر انسان است .

2. از خودبيگانگي وضعيتي است که در آن انسان ها تحت چيرگي نيروهاي خود آفريده شان قرار مي گيرند و اين نيروها به عنوان قدرت هاي بيگانه در برابرشان مي ايستند .

3. همه نهادهاي جامعه سرمايه داري ، از دين و دولت گرفته تا اقتصاد سياسي ، به گونه اي وابسته به يکديگر دچار از خود بيگانگي اند .

4. عينيت بخشي (Objectification) کار از خودبيگانگي است .

انسان تا زماني که تحت تاثير شديد دين است ، ذات خويش را تنها مي تواند با يک هستي از خود بيگانه و موهوم عينيت بخشد .

تحت چيرگي نياز خودخواهانه نيز تنها مي تواند خودش را تاييد کند و از طريق قرار دادن فرآورده هاي توليدي و فعاليت شخصي اش تحت تابعيت و چيرگي يک هستي بيگانه و وابسته ساختن آن ها به اعتبار يک هستي باز هم بيگانه ، يعني پول ، چيزهايي را توليد نمايد .

پول ، همان ذات از خودبيگانه کار و وجود انسان است . اين ذات بر انسان چيره می شود و مورد پرستش او قرار مي گيرد .

مسيح ، واسطه ايست که انسان همه الوهيت و پيوندهای مذهبی اش را بدو نسبت می دهد .

دولت نيز واسطه ايست که انسان همه عدم الوهيت و همه آزادی انسانی اش را در گرو او می گذارد .

5. از خود بيگانگی مذهبی تنها در عرصه آگاهی و در زندگی درونی انسان رخ می دهد اما از خود بيگانگی اقتصادی نه تنها در اذهان انسان ها ، بلکه در فعاليت روزانه شان(زندگی واقعی) نيز رخ می دهد . از همين روی بر هر دوجنبه زندگی تاثير می گذارد .

6. از خودبيگانگی در قلمرو کار چهار جنبه دارد : انسان از محصولی که توليد می کند ، از فراگرد توليد ، از خودش و از اجتماع همگنانش بيگانه می شود .

7. از خودبيگانگی در فراگرد توليد و در چارچوب فعاليت توليدی نمايان می شود ، نه فقط در نتيجه توليد ... اگر محصول کار ، از خودبيگانگی است ، خود توليد نيز بايد يک نوع از خود بيگانگی فعال باشد .

8. محصول توليدی کار نيز بسان هستی بيگانه و قدرتی مستقل از توليد کننده در برابر او می ايستد . کار بيشتر کارگر از خود بيگانگی و فقر در زندگی درونی بيشتر

9. از خودبيگانگی انسان از فراگرد توليد و محصول کار از خودبيگانگی (از خود)

10. کار برای کارگر جنبه خارجی(بيگانه) پيدا می کند و بخشی از ماهيت او را نمی سازد . کارگر تنها زمانی که اوقات فراغتش را می گذراند ، احساس می کند که خودش هست . او در هنگام کار به شخص ديگری تعلق دارد . لذا فعاليتش را رنج و انفعال ، نيرويش را بی قدرتی و خلاقيتش را عدم مردانگی تلقی می کند .

11. انسان از خود بيگانه از اجتماع بشری و از هستی نوعی اش نيز بيگانه می گردد .

12. اين مفهوم در نوشته های بعدی مارکس ، بويژه در سرمايه نمايان است . او در مفهوم بت انگاریFetishism کالاها که برای تحليل اقتصادی او نقش محوری دارد ؛ کالا را محصول کار از خود بيگانه انسان و تجليات تبلور يافته همين کار می داند که بسان هيولايي بر آفرينندگانش چيره گشته اند .


 
 
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٠  

فراگرد پويای دگرگونی اجتماعی

                                                                                      حامد سعادت پور

1. انسان ها خود تاريخ شان را می سازند . تاريخ بشری همان فراگردی است که انسان ها از رهگذر آن خودشان را دگرگون می سازند . نيروی محرک تاريخ را نبايد در مشيت الهی يا روح عينی جستجو کرد .

2. انسان در ارتباط با محيط پيرامونش خصلتی فعال دارد . انسان ها با آغازتوليد وسايل معيشت ، از حيوانات نيز متمايز می گردند و به گونه ای غير مستقيم زندگی مادی بالفعلشان را نيز توليد می کنند .

3. انسان ها در فراگرد توليد ، هر روزه دوباره زندگی شان را می سازند . اين کار در اجتماع با ديگران انجام می شود . همين عامل است که انسان را به يک جانور سياسی تبديل می کند . روابطی که انسان ها از رهگذر کار با طبيعت برقرار می سازند ، در روابط اجتماعی شان انعکاس می يابد .

4. نبرد جمعی انسان ها با طبيعت برای تامين معيشت ايجاد سازمان های اجتماعی ويژه و هماهنگ با شيوه های توليد خاص نابرابری اجتماعی نبرد طبقاتی

همين که جوامع بشری از حالت جماعت های اساسا بدون تمايز (کمون اوليه) بيرون می آيند ، تقسيم کار به پيدايش قشر بندی اجتماعی می انجامد . يعنی به پيدايش طبقاتی از مردم که بر اثر دسترسی های متفاوتشان به وسايل توليد و قدرت اجتماعی ، از يکديگر متمايز می شوند .

5. هر تنازع طبقاتی خاصی ريشه در شرايط توليدی خاصی دارد و بايد در همان شرايط ويژه اش مورد تحليل قرار گيرد .

6. مارکس يک تکاملی انديش غيرخطی تاريخ است و به دوره های رکود نسبی در تاريخ بشری بويژه در جوامع شرقی به خوبی آگاه است .

7. آينده آرمانگرايانه تاريخ مارکسيستی به طبقه کارگر تعلق دارد و اين طبقه راه را برای پيدايش يک جامعه بی طبقه هموار می سازد . البته به نظر او طبقه کارگر شايد شايسته وظيفه تاريخی اش نباشد و بشريت به نوعی بربريت نوپديد کشانده شود .

8. هر يک از شيوه های توليد از رهگذر تناقض ها و تنازع های پرورده در دل نظام پيشين پديد می آيند(با پيدايش طبقات جديد) . کمونيسم اوليه ، توليد آسيايي ، باستانی ، فئودالی و بورژوايي .  

روابط توليدی بورژوايي ، فرجام تنازع فراگرد اجتماعی توليد است . هرگاه که اين آخرين نوع روابط توليد متنازع از سوی پرولتاريای پيروز برانداخته شود ، ماقبل تاريخ جامعه بشری به پايان خواهد رسيد و اصل ديالکتيکی که بر تکامل پيشين بشر حاکم بود ، ديگر از عملکرد بازخواهد ايستاد و در روابط انسان ها ، هماهنگی جانشين ستيزه اجتماعی خواهد شد .


 
وجود افکار انقلابی در يک عصر خاص ، مستلزم وجود يک طبقه انقلابی است .
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٠  

جامعه شناسی معرفت مارکس 

                                                                                                              حامد سعادت پور

1. مارکس کوشيد تا به گونه ای منظم انديشه افراد را به نقش های اجتماعی و پايگاه های طبقاتی شان مرتبط سازد . او معتقد بود که افکار را بايد به اوضاع زندگی و موقعيت تاريخی کسانی ارتباط داد که به آن افکار معتقدند .

2. اگر افکار طبقه حاکم را از خود طبقه حاکم جدا انگاريم و برای اين افکار وجود مستقلی قايل شويم ؛ يا اگر به شرايط توليد و توليدکنندگان اين افکار توجه نکنيم ، و يا آن که افراد و اوضاع جهانی بوجود آورنده اين افکار را ناديده بگيريم ، در واقع به بيراهه رفته ايم .

3. افکار مسلط بر هر عصری ، پيوسته همان افکار طبقه حاکم بوده است .

4. هرگاه مردم از افکاری که جامعه را به انقلاب می کشاند سخن می گويند ، اين واقعيت را بيان می کنند که در چارچوب جامعه موجود ، عناصری از يک جامعه نوين آفريده شده و زوال افکار قديم با زوال شرايط زندگی پيشين همراه و همگام است .

5. عقيده پردازان يک طبقه کافی است که قالب ذهنی کل طبقه شان - و نه ويژگی های مادی طبقه شان - را بيان کنند و در آن سهيم باشند.

6. مارکس و انگلس (1890.م) با تعديل اين فکر که زير ساختار اقتصادی به تنهايي می تواند خصلت روساختار افکار را تعيين کند ؛ تنها به اظهار اين عقيده اکتفا کرده بودند که زير ساختار ، سرانجام يا در تحليل نهايي ، عامل تعيين کننده است .