مارکس جوان
ومفهوم از خود بيگانگي (Alienation)
حامد سعادت پور
1.تاريخ نوع بشر جنبه اي دوگانه دارد : از يک سوي ، تاريخ نظارت آفريننده انسان بر طبيعت است و ازسوي ديگر ، تاريخ از خودبيگانگي هر چه بيشتر انسان است .
2. از خودبيگانگي وضعيتي است که در آن انسان ها تحت چيرگي نيروهاي خود آفريده شان قرار مي گيرند و اين نيروها به عنوان قدرت هاي بيگانه در برابرشان مي ايستند .
3. همه نهادهاي جامعه سرمايه داري ، از دين و دولت گرفته تا اقتصاد سياسي ، به گونه اي وابسته به يکديگر دچار از خود بيگانگي اند .
4. عينيت بخشي (Objectification) کار از خودبيگانگي است .
انسان تا زماني که تحت تاثير شديد دين است ، ذات خويش را تنها مي تواند با يک هستي از خود بيگانه و موهوم عينيت بخشد .
تحت چيرگي نياز خودخواهانه نيز تنها مي تواند خودش را تاييد کند و از طريق قرار دادن فرآورده هاي توليدي و فعاليت شخصي اش تحت تابعيت و چيرگي يک هستي بيگانه و وابسته ساختن آن ها به اعتبار يک هستي باز هم بيگانه ، يعني پول ، چيزهايي را توليد نمايد .
پول ، همان ذات از خودبيگانه کار و وجود انسان است . اين ذات بر انسان چيره می شود و مورد پرستش او قرار مي گيرد .
مسيح ، واسطه ايست که انسان همه الوهيت و پيوندهای مذهبی اش را بدو نسبت می دهد .
دولت نيز واسطه ايست که انسان همه عدم الوهيت و همه آزادی انسانی اش را در گرو او می گذارد .
5. از خود بيگانگی مذهبی تنها در عرصه آگاهی و در زندگی درونی انسان رخ می دهد اما از خود بيگانگی اقتصادی نه تنها در اذهان انسان ها ، بلکه در فعاليت روزانه شان(زندگی واقعی) نيز رخ می دهد . از همين روی بر هر دوجنبه زندگی تاثير می گذارد .
6. از خودبيگانگی در قلمرو کار چهار جنبه دارد : انسان از محصولی که توليد می کند ، از فراگرد توليد ، از خودش و از اجتماع همگنانش بيگانه می شود .
7. از خودبيگانگی در فراگرد توليد و در چارچوب فعاليت توليدی نمايان می شود ، نه فقط در نتيجه توليد ... اگر محصول کار ، از خودبيگانگی است ، خود توليد نيز بايد يک نوع از خود بيگانگی فعال باشد .
8. محصول توليدی کار نيز بسان هستی بيگانه و قدرتی مستقل از توليد کننده در برابر او می ايستد . کار بيشتر کارگر ← از خود بيگانگی و فقر در زندگی درونی بيشتر
9. از خودبيگانگی انسان از فراگرد توليد و محصول کار ← از خودبيگانگی (از خود)
10. کار برای کارگر جنبه خارجی(بيگانه) پيدا می کند و بخشی از ماهيت او را نمی سازد . کارگر تنها زمانی که اوقات فراغتش را می گذراند ، احساس می کند که خودش هست . او در هنگام کار به شخص ديگری تعلق دارد . لذا فعاليتش را رنج و انفعال ، نيرويش را بی قدرتی و خلاقيتش را عدم مردانگی تلقی می کند .
11. انسان از خود بيگانه از اجتماع بشری و از هستی نوعی اش نيز بيگانه می گردد .
12. اين مفهوم در نوشته های بعدی مارکس ، بويژه در سرمايه نمايان است . او در مفهوم بت انگاریFetishism کالاها که برای تحليل اقتصادی او نقش محوری دارد ؛ کالا را محصول کار از خود بيگانه انسان و تجليات تبلور يافته همين کار می داند که بسان هيولايي بر آفرينندگانش چيره گشته اند .